|
خاله راضيه |
|||
|
درباره وبلاگ |
سطرهای خیس یک خواهر درد کشیده |
||
|
این برادرم رضاست فهرست اصلی پیوندها نوشته های پیشین طراح قالب |
|
سلام ...
نوشته شده توسط راضيه شکری در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 3:26 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت دلتنگ ..
سلام امروز دلم خیلی گرفته دلتنگ نوه عزیزم هستم .اخه چند روزه از پیش من رفته ودل منوهم باخودش برده من فکر نمیکردم هفت ماه موندن پیشم اینقدر وابسته بشم توی راه که بودن زنگ زدم به همراهشون تا صدا مو شنید یهو زد زیرگریه مدام میگفت مامانی بیا بدو بیا اخه تازه چند تا کلمه ناقص یاد گرفته خلاصه خیلی گریه کرد . امروز هم زنگ زدم تا صدای پدر بزرگش روشنید دوباره گریشو سرداد همش میگفت بابایی بیا ددر یعنی منوببر دردر گردش هرچه میکرد مامانش ساکت نمیشد بجای اینکه دلم باز شه بیشتر خون شد هرکاری میکنم دستودلم به کار خیاطی نمیره گفتم بیام کمی با دوستای خوبم درددل کنم امیدوارم شما عزیزانم هیچوقت ازعزیزانتون جدانشید وتا پیشتون هستن قدر همو بدونید واز زندگیتون لذت ببرین موفق و پیروز باشین دوستدار همیشگیتون
نوشته شده توسط راضيه شکری در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 5:37 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت غم تعطیل !
وقتتون بخیر منم خاله راضی.تصمیم گرفتم دیگه ازغصه هام چیزی نگم اخه تاوقتی شادی هس غم چرا حیف نیس حال مردم رو بگیریم بااین عمرهای کوتاه باید قدر لحظه لحظه زندگیمونو بدونیم ولذت ببریم قدر پدر مادر خواهر برادر اقوام دوستان تامیتونیم محبت کنیم انتظار جبران هم نداشته باشیم هر روز صبح که از خواب پا میشیم با این نیت که گره از کار کسی باز کنیم یا به درد دلی گوش کنیم و شادی رو به اطرافیانمون هدیه کنیم بخصوص جوونای ما وجودشون پراز طلاهای کشف نشدس فکر میکنی هیچکار بلدنیستن ولی وقتی موقعیتش پیش بیاد میبینی شاهکار خلق میکنن که حتی خودشون هم باور نمیکنن امیدوارم درهمه امورزندگی موفق و پایدار باشین التماس دعا.دوستدار همتون خاله راضی
نوشته شده توسط راضيه شکری در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت 11:50 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت تولد نوه عزیزم
دوستان خوبم سلام اغاز سال نو را به شما عزیزان تبریک میگم خاله راضی براتون سعادتوخوشبختی ارزومیکنه امسال بمن و خانواده ام خیلی خوش گذشت واسه اینکه تولدیکسالگی نوه عزیزم ستایش جونم بود جشن مفصلی گرفتیم جای همتون خیلی خیلی خالی بود توی لباس عروسی مثل خورشید میدرخشید فقط از بد شانسی ستایش جونم میخواست اولین دندونش دربیاد مقداری تب کرده بود و مدام گریه میکرد توی تمام عکسها و فیلمها ش اخم الوده روز 9فروردین85 دنیا اومده 6 ماهی هست که پیش من اومده ومن خیلی خیلی خوشحالم واقعا خودم را خوشبخت ترین فرد عالم میدونم دراینده از شیرین کاریهاش براتون مینویسم اینهم عکس نوه گلم ، خدا جون منم اینجوری میخواد سرمنو گرم کنه که دیگه زیاد جوش برای داداشی جونم نزنم خلاصه فکرم مشغول شده تا خداجونم چی برام تدارک دیده رضایم به رضایش راستی اینهم ادرس وبلاگ نوه نازنینمه اگه دوس داشتین سری بزنین. متشکرم ازهمتون سال خوبی داشته باشین تا دیدار بعد خدا نگهدارتون باشه دوستدار همتون خاله راضی
نوشته شده توسط راضيه شکری در شنبه هجدهم فروردین 1386 ساعت 9:30 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت سلام سلام
سلام ....تو خاطره های قبل گفتم :داداشم رضا خیلی دوست داشت من خیاط بشوم و خدارا شکر شدم الان مدت 25 سال است که خیاطی می کنم و حدود 80 تا 90 هنرجو را اموزش دادم الان هم چندتایی هنرجو دارم ومدلهای اینترنیتی و پیشرفته و شیک روز را میدوزم و اموزش میدهم نمیدونید چه لذتی داره وقتی شاگردانم بمن زنگ میزنن واز مشتریهای خیاطی خودشان و اشکالاتی که در برش یا دوخت لباس پیش میاد ویا اجرت ها و غیره .... سوال می کنند بسیار شاد میشم و خدا راشکر می کنم که تشویقهای رضا جان باعث این سرافرازی امروزم شده امیدوارم همه عزیزان هموطن در هر کجای ایران هستند همیشه موفق و سربلند باشندو به انچه که ارزو دارند برسند خواهان موفقیت شما خاله راضی
نوشته شده توسط راضيه شکری در شنبه دوازدهم اسفند 1385 ساعت 0:30 قبل از ظهر موضوع: | لینک ثابت منم خاله راضی ....!
وقتی نظرات شما عزیزانم رو می خونم خیلی خوشحال می شم از اینکه اگر برادری در کنارم نیست دوستای خوبی دارم که هر کدوم مثل برادر مهربون و غمخوار و پسرا و دخترایی که مثل فرزندای خودم هستن .... وقتی می یاید و به وبلاگم سر می زنین و نظر می دین احساس می کنم غیر از خدای خوبم و خونواده ام کسای دیگه ای هم هستند که احساسمو درک کنن و غمخوارم باشند بنابراین ، منم شما عزیزان و دوست دارم و اگه تک تک به وبلاگاتون نمی یام و نظر نمی دم اینجا به همتون سلام می کنم . امیدوارم بتونم خاله خوبی براتون باشم. کسی که برای تک تک تون آرزوی خوشبختی می کنه : خاله راضیه
نوشته شده توسط راضيه شکری در چهارشنبه نهم اسفند 1385 ساعت 9:3 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت عید غدیر 1385
در خاطره های قبلی گفتم مامان سید ساداته و بزرگتر فامیل ، همه فامیل عید غدیر به دیدنش می ریم مامان هم به همه عیدی می ده یک اسکناس نو که تا سال دیگه برکت کیف همه اس خیلی اعتقاد داریم . همه دخترهای مامان و دامادها و نوه ها و چند تایی نتیجه جمع می شیم مامانی هم که قربونش برم سنگ تموم می ذاره از میوه و اجیل و شیرینی و شام و ناهار خلاصه خیلی خوش می گذره اما باز هم مامان می گه جمعمون جمعه گلمون کمه ! یعنی اگه رضا جان هم بود خیلی خیلی خوش می گذشت عکسشو قاب گرفته زده به دیوار و مرتب باهاش حرف می زنه عید رو بهش تبریک می گه ما هم همگی دعا می کنیم خدایا اگه پدرمونو ازمون گرفتی لااقل برادرمونو پیش ما برگردون ، اگه شهید هم شده لااقل یک خبری چیزی ازش بیاد تا چشم ما از انتظار در بیاد ... شما هم دعا کنید خیلی محتاج دعائیم ....
نوشته شده توسط راضيه شکری در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 7:41 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت تولد رضا
یادمه بچه بودم دومین خواهرم عقد بود و نامزدش امده بود خونمون 2 تا اتاق تو در تو داشتیم که با یک درب از هم مجزا می شد و شب 21 آذر ماه 1349 نیمه های شب مامانم دچار درد زایمان می شود پدرم می رود دنبال مادربزرگم که اتفاقا ماما بوده و منزلش هم انطرف خیابان بود می یاد و غلامرضا را دنیا می اورد انقدر مامانم ساکت بوده کهشوهر خواهرم توی اتاق بغلی صدایش را نمی شنود یکهو صدای گریه نوزاد می شنود خواهرم را بیدار می کند و می گه پاشو نمی دونم صاحب خواهر شدی یا برادر وقتی می یاد بالین مامانم با یک داداشی ناز و خوشگل روبرو می شه همونجا نام غلام رضا را براش انتخاب می کنن و در ضمن بابا جونم نذر می کنه تا هفت سال براش جشن تولد با شکوه بگیره . هفت سال هم پشت سر هم ببردش زیارت حضرت معصومه ( ع ) و یک گوشفند براش می کشه و بین مستمندان تقسیم می کنه ... در ضمن عقیقه اش هم می کنه که از هر بلایی بدور بماند . شب تولد داداشی در رژیم گذشته مصادف بوده با 21 آذر با روز نجات اذربایجان از چنگ اجانب خارجی به همین خاطر توی ایران تمام خیابانها را چراغانی می کردند و مردم جشن می گرفتند ما هم خیلی خوشحال بودیم احساس می کردیم در شادی ما همه مردم شریک هستند . پدرم تمام فامیل خودش و مادرم و همسایه ها را تا هفت سال دعوت به شام و شیرینی و میوه می کرد کیک بزرگی هم سفارش می داد که به همه می رسید ..... من هم همه دوستانم را دعوت می کردم و از اینکه خدا داداشی به این با برکتی به ما هدیه داده بود سپاسگذار بودیم .......
نوشته شده توسط راضيه شکری در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 ساعت 11:2 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت درس خوندن رضا
وقتی راهنمایی را تمام کرد توی مدرسه از همشون امتحان گرفتند که همش سوالهای دینی و مذهبی بود فقط غلام رضا و یک نفر دیگر از بین دانش اموزان مدرسه انتخاب شدند
نوشته شده توسط راضيه شکری در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 ساعت 2:8 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت غلام رضا
یادمه بچه بودم که داداشم دنیا اومد بعد از سه تا پسر که مرده بودند پسر چهارم که رضا جان باشه چشم بدنیا باز کرد .... مادرم اونو برد پشت پنجره ضریح امام رضا (ع) یکی از گوشهایش را سوراخ کرد و یک حلقه در گوشش کرد و همانجا نامش را غلام رضا گذاشت و به امام هشتم گفت یا امام رضا (ع) این غلام توست خودت او را بیمه کن و نگه دارش باش .... تا هفت سال حلقه توی گوشش بود وقتی مدرسه رفت اومد گفت مامان بچه ها منو مسخره کردند گفتند مگه دختری که حلقه توی گوشت کردی ؟ مامانم گفت عیبی نداره حلقه را از گوشش باز کرد ولی بهش گفت یادت باشه تو تا ابد غلام امام رضا(ع) باقی می مانی چه حلقه باشد چه نباشد و برادرم به چنین نامی افتخار می کرد و با افتخار می گفت من غلام امام رضا (ع) هستم.....
نوشته شده توسط راضيه شکری در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 3:2 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت |
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y H A M E D A L I V E R D I |
|||