تبليغاتX
خاله راضيه
 

خاله راضيه

درباره وبلاگ

سطرهای خیس یک خواهر درد کشیده

این برادرم رضاست


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


پیوندها

دلخسته تنها

جادوگر شهر بز

به جای حرفهای همیشگی!


نوشته های پیشین

شهریور 1387

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

آذر 1385

آبان 1385

مهر 1385

شهریور 1385

مرداد 1385

تیر 1385

بهمن 1384


طراح قالب

H A M E D


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

 

یعنی یه نفر پیدا نمی شه روی سطرهای خیس یه خواهر درد کشیده پیام بذاره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

نوشته شده توسط راضيه شکری در شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 11:16 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت



یوسف گمگشته

سلام

سلامی به گرمی دلهای مهربان. دلهایی که برای برداشتن غم از دل خواهران و برادران هموطن و ایرانی می تپد. من خواهر مفقود الاثر غلام رضا شکری هستم. همانطور که از نامش پیداست یعنی غلام امام رضا (ع) .بعد از ۵ خواهر وقتی به دنیا امد مادرم او را پشت پنجره امام رضا (ع) برد و گوشهایش را سوراخ کرد و تا ۷ سال حلقه غلامی امام رضا (ع) را در گوشش کرد و نامش را غلام رضا گذاشت تا ۷ سال نذر کرد هر سال او را به زیارت حضرت معصومه (ع) و شاهزاده یحیی ببرد و۷گوسفند برایش قربانی کند و او راعقیقه کرد تا برایش بماند .

این گونه بود که غلام رضا در یک خانواده مذهبی رشد کرد از همان ابتدای تحصیل همزمان با روزهای دهه فجر انقلاب اسلامی در تمامی زمینه ها فعالیت می کرد. از سرود خوانی در مساجد محل تا اجرای تئاتر در هلال احمر شهر ... و تئاترهایی هم در شهرهای تبریز ایلام و ..... اجرا و هدیه هایی دریافت کرد

در ۱۶ سالگی دبیرستان را رها کرد و گفت تکلیفی بالاتر از درس داریم ان هم دفاع از میهن اسلامی است . به مدت شش ماه از طریق بسیج دانش اموزی به جبهه رفت .وقتی برگشت دیگر او را به جبهه نمی بردند گفتند شما تازه از راه رسیدی نوبت دیگران است . از طریق دوستی فهمید سپاه پاسداران اعزام دارد با هزار و یک خواهش و تمنا از طریق سپاه به عنوان پاسدار افتخاری ثبت نام کرد و اعزام شدکه شش ماه خط مقدم باشد و شش ماه پشت جبهه....

برای گرفتن امضا به پدرم گفت برای اجرای تئاتر ۳ روزه به اطراف مشهد می رویم و در دفتریادداشت که به جا گذاشته بود از همه خداحافظی کرد و حلالیت طلبید و از من خواست تا با مادرم صحبت کنم و بگویم به جبهه رفته ....

چه لحظات سختی خدا می داند تا وقتی مادر و پدرم را در جریان گذاشتم هزار بار مردم و زنده شدم

انها حق داشتند اخر یک پسر داشتند با هزار ارزو . برادرم در عملیات کربلای ۴ شرکت کرد و ۱۰ روز به مرخصی امد

بار دوم در عملیات کربلای ۵ در جبهه شلمچه- بصره مفقود گشت ......

پدرم ۱۶ سال فراقش را تحمل کرد عاقبت تاب نیاورد و بر اثر سکته قلبی دار فانی را وداع گفت و ما راتنها گذاشت.....

اولین گروه ازادگان که به میهن اسلامی باز گشتند برادرم را از طریق عکسش شناسایی کردند و گفتند او را در اردوگاه اسرا دیده اند ........ این خبر روزنه امیدی در دلهایمان روشن کرد مادرم این ذریه زهرا (ع) مریض و ناتوان گشته و همچنان چشم به در دوخته شاید از تنها پسرش خبری بیاید

یک روز به او گفتم مادرم چادری را که از مکه اوردی بده تا برایت بدوزم گفت نه مادر جان ان را برای عروسم گذاشتم....هر وقت به خانه اش می رویم کتاب حافظ را به دستمان می دهد و می گوید برای رضایم فالی باز کن ...اگر فالی بیاید که معنی اش را نفهمد می گوید این به دلم نچسبید اما وقتی شعر یوسف گمگشته باز اید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

می اید اشک در چشمانش جمع می شود و می گوید یوسف من هم روزی خواهد امد اما کی ؟؟؟؟؟؟

حال از شما عزیزان که به خودتان زحمت می دهید و این درد نامه را می خوانید خواهشی دارم اگر در میان اقوام و دوستان کسانی هستند که ازاده اند و یا همرزم برادرم بوده اند عکسی - خبری - خاطره ای از او دارندبرایم بنویسند تا مرهمی باشد بر زخم دلهایمان .......

از مسئولین محترم جمهوری اسلامی به خصوص رئیس جمهور محترم که به او رای دادیم عاجزانه تقاضا دارم برای روشن شدن تکلیف این عده از مفقودین یا اسرا فکری بکنند چون مطمئنم مثل ما هستند هنوز عزیزانی که چشم در راهند

به امید بازگشت این پرستوهای در قفس و روشن شدن کلبه های احزان......

خواستار شادی و موفقیت شما

خاله راضیه

 

 

نوشته شده توسط راضيه شکری در شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 10:31 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت



 


T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     H A M E D     A L I V E R D I