|
خاله راضيه |
|||
|
درباره وبلاگ |
سطرهای خیس یک خواهر درد کشیده |
||
|
این برادرم رضاست فهرست اصلی پیوندها نوشته های پیشین طراح قالب |
|
خاطرات رضا
خیلی وقت می شه که وبلاگمو آپ نکرده بودم . سرم گرم خیاطی بود اخه من 25 ساله خیاطی می کنم . یادمه به تشویق برادرم خیاطی ام را گسترش دادم و اموزش هنرجو را اغاز کردم . داداش رضام یه روز اومده بود با دوچرخه اش دم در خونمون همون موقع یک دختر خانوم اومد و به اصرار از من خواست هنرجو قبول کنم منم می گفتم نه بچه کوچک دارم نمی تونم..... دختر خانم گفت ما چند نفریم راهمون دوره اگه شما قبول کنید هر روز یک نفرمان بچه شما رو نگه می داره تا شما به بقیه خیاطی یاد بدید .... من قبول نمی کردم ولی داداشم خیلی اصرار کرد گفت : خواهر جان من به شما همیشه افتخار می کنم ... پیش دوستام با افتخار می گم خواهرم خیاطه .... وقتی که رفت و مفقود شد من همیشه به یاد حرفاش بودم و هر روز سعی داشتم کاری کنم که بیشتر به من افتخار کنه و الان من هم به داشتن چنین برادری افتخار می کنم و پیشرفت امروزم را مدیون رضا جان هستم ....
نوشته شده توسط راضيه شکری در جمعه سی و یکم شهریور 1385 ساعت 9:10 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت گفتم و گفتی
گفتم چرا رفتی و تدبیر نه این بود گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود گفتم که نه وقت سفرت بود چنین روز گفتا که مگو مصلحت حق چنین بود گفتم همگی چشم به دیدار تو دارند گفتا به قیامت که تا بوده همین بود
نوشته شده توسط راضيه شکری در پنجشنبه دوم شهریور 1385 ساعت 8:17 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت |
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y H A M E D A L I V E R D I |
|||